آسمان شب

عاشقانه های رهگذرمهتاب...

واما معادله ی پیچیده ی این روزا

تودقیقا همون کاری رو بامن کردی که من با اون کردم

خب پس تو هیچ!

اونم هیچ!

الی اعصابش خوردشد!

میناحرصی شد!

ومن...

نقطه سرخط...

روزگارغریبیست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393| ساعت 20:27| توسط مریم|

می گویندشیشه ها احسای ندارند...

اما وقتی روشیشه ی بخار گرفته ای نوشتم:

"دوستت دارم"

آرام گریست.........

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393| ساعت 19:12| توسط مریم|

حوصله ندارم

حوصله هیچیو!

حتی حوصله ندارم که

به هیچکسو هیچ چیز فکر کنم...

نه تو نه اون!

فقط عشقم...

مثله4سالی که بهش فکر کردم

اونم یه طرفه

کاش یکی بود کمکم کنه

اه لعنتی جزوه هامو برد

منه خر براچی بهش دادم

کاش فائز بودی کمکم میکردی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393| ساعت 19:11| توسط مریم|

باشه

سرمو میتدازم پایین و بس میکنم

به اندازه ای که باید میفهمیدی فهمیدی

دلم نمیخواد نه آرزوی کسی باشم و نه آویزون کسی

پس هیچکس

دلم برای همان هیچکس هم تنگ میشود...

چه عیدیه بدی امروز گرفتم...

سکوت.

اماعیدشمامبارک...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393| ساعت 9:38| توسط مریم|

غمه دنیاست

وقتی عشقت دور از اینجاست

وقتی دل بی رمقوخسته و تنهاست

غمه دنیاست

دله آدم بشه حساس

وقتی عشقت تو دلش نباشه احساس

غمه دنیاست

اون بره و ترکت کنه

هیچکسم نباشه که درکت کنه

غمه دنیاست

تولحظه ی خدافظی

بفهمی که دیگه بهش نمیرسی

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393| ساعت 19:17| توسط مریم|

الی;

راستش زیادباهم کنارنمیایم!

من وانمودمیکنم خیی مچیم باهم!

کاریش نمیشه کرد

فقط بادیدنش حسرت روزای با فائزبودن رومیخورم

امافائزه بیمعرفت...

الان مدتی هست که ازش بی خبرم

دلم پرپرمیزنه واسه حرف زدن باهاش

اما نیست...

حرفاموباید یادبگیرم تودلم نگه دارم

یاحداقل این روزاکه میرم پیش عمه به اون بگم

عمه اما یه شنونده خوبه...

نمیدونم میفهمه میرم پبشش یانه!

اماخوبه که یکی هست که براش دردودل کنم

بدون هیچ نصیحتی،اخمی،یاهرچیزه دیگه

سعی دارم شرایط جدیدوتحمل کنم.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393| ساعت 19:15| توسط مریم|

حاله منو ابرای بارون یکی ان.......

تودرگیرنفس هاتی با فکر یکی دیگه...

منم درگیر این هق هق داره اشکام بهت میگه...

خودمم نمیدونم...نمیدونم...

توفقط یه شباهتی

من باید بفهمم.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393| ساعت 20:38| توسط مریم|

بیخیالت میشود شد؟

توکه نشانم دادی بیخیالی را...

سخت است...

میدونی امروز رفتم سر قبرعمم

نشستم اونجا باهاش حرف زدن

نشستم اونجا زار زدن

فرشته هم باهام بود

به قول اون قیافم بعداونجا دیدنی بوده...

چه کس میداندچه در دل من میگذرد؟

توداری همون کاری رو بامن میکنی که من بایکی دیگه میکنم!

من نمیخوام،توهم...

تودوس داریش،منم...

توفکر نمیکنی....ومن...بلعکس تو...

واین است ماجرای اکنون زندگی من...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393| ساعت 20:35| توسط مریم|

الان خوشحالی؟؟؟

فکرکردی چون بهت داد همه چی تمومه؟؟؟

شایدم من باز اشتباه میکنم!!!

احتمال زیادم بعله!!!

ولی میدونی الی ازت بدش میاد...

اون منم که همیشه چشم انتظارتمو....

نمیدونم شایدم فازی راست میگه...

من میخوامت بخاطر یه شباهت؟!

نمیدونم چمه...

ولی میدونم تقصیرتوئه...

بازم دلمو شکستی وبازم اشک چشمامو ندیدی...

حتی الانم چشمام اشکیه...

راحت دلت اومد دلمو بشکنی...

هیچ وقت خنده امروزتو فراموش نمیکنم...

خنده ای که یادم انداخت 4ساله زندگیمو

خنده ای که به من نبود

واسه من نبود

واسه یکی بود که اونم تورو نمیخواد

حتی الی برگشت گفت چه شاد میزنه امروز

الی هم فهمید اماخب اون تکلیفش باخودش مشخصه!

توخندیدی امانه به من...

خنده ای که دله منو رنجوند

و واسه طرفت هیچی نبود!

چه معادله ی پیچیده ای شده!

ومن تنها درانتظارحل این معادله...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393| ساعت 18:56| توسط مریم|

درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم،مستم چه هستم؟!

همی دانم دلی پر درد دارم...

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393| ساعت 11:26| توسط مریم|

می دانی؟

آدم های ساده...

ساده عاشق می شوند،

ساده صبوری می کنند،

ساده عشق می ورزند،

ساده می مانند،

اما...

سخت دل میکنند.

آن وقت که دل کنند،

جان می دهند،

سخت می شکنند

و سخت فراومش میکنند

این است حکایت آدم های ساده.

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393| ساعت 11:23| توسط مریم|

آخ آخ آخ

آخه منم شانس دارم؟!

دارم ساندویچ میخورم توهم بیااز من ساعته کلاساروبپرس!

بادهن پر!

ایــــــــــی!فکر کن من چطوری اونجا باهات حرف زدم

تو:

باید بدونی میبینمت میمونم بین احساس گنگم!

میبینمنت ، میبینمش...

تورا میبینم ، او را میبینم

نمیدانم تو هستی ؟یا او هست؟

نمیدانم تو را میخواهم یا نه؟

کاش خودت کمی کمکم میکردی

ومرا از این گرداب شک نجات میدادی

اما...

تو را که نمیدانم ، اما میشود حدس زد

دله تو هم با دله دیگریست :-(

و باز هم من اینجا تک و تنهاماندم...

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393| ساعت 11:3| توسط مریم|

باشه خدا!

من زایه شدم

باشه خدا!

دمت گرم آبرومونبردی

وحالا اعلام میکنم که تسلیمم

تسلـــــــــیــــــم

دم توهم گرم مقصودلو!

...

...

...

چی بگم از دلم که پراز حرفه

هیچکس نیست...

هیچکس...

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393| ساعت 12:34| توسط مریم|

به نام خدایی که پاییز را آفرید که هر چه دارم از اوست...

فصله رویایی و بارانیه من...

پادشاه فصل ها...

سلام.

پاییز:

تو چه کردی که هوایت تمام شهر را گرفت؟

مگر نمیدانستی که بعض آدم ها زود وابسته ات میشوند؟

با دله آن ها اکنون چه میکنی؟

با دله عاشق من چه؟

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393| ساعت 22:12| توسط مریم|

خدایاااااا

الان دقیقابگو قصدت چیه از این کارا؟!

آخه چرااینقدر مقصودلو واون ترم بالایی شبیه اشن

حالا من هرروز باید کسی روببینم که یادآورخاطرات عشقمه

چشماوابروهای مقصودلو وبینی ودهنومدل مویه اون ترم بالایی

اینقدرشباهت؟؟؟؟
تنهامن نمیگم که!

به چندتاازبچه هاهم نشون دادم....

آآآآآآآآآه خدای من اشک من چقدرزیباست؟؟!

من نمیتونم بگم که اون عشقمه

نمیتونم بگم 4ساله باتمام وجود دوستش دارم

نمی تونم چون اون واسه من نیست؟؟؟

میخوای همینو بگی...

آخه اون الان براهیچکس نیست بذار دله تنهای من به همین دیدنش خوش باشه

خوبش کن که برگرده.

تاالان که هیچ کسو نتونستم جاش بپذیرم...

نمیخوام جاش پرشه...

دوستش دارم...

خدایانذاربدشم،به بزرگیه خودت کمکم کن

همه روکمک کردی..به عشقشون رسوندی..این روزاحالم بده

خنده هام تلخ تر از هر گریه ایه

دارم بد میشم...میبینی؟

جسمم و روحم برفنااست

خدایاباش تا باشم..باش تا کم نیارم...

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393| ساعت 21:44| توسط مریم|

شمع وقتی داستانم راشنیدآتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی بهتری

خدایا

اولیاروبیخیال!

اماایناچین آخه؟؟؟

شنبه15شهریورساعت6عصر

سه شنبه18شهریورساعت10صبح

خواستم فقط یادآوری کنم!

من دیگه طاقت ضربه های بعدی روندارم

خودت هواموداشته باش

خدایا نمیخوام به دیدار اتفاقی فکرکنم

نمیخواااااااااااااام...

خدایانذارحسرت یه باردیدنش به دلم بمونه...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393| ساعت 10:24| توسط مریم|

خدایاتنهای تنها شدم که...

داری باهام چیکار میکنی...

اونقدردلم گرفته که فقط میخوام بنویسم....

سکوتی است ارامش بخش وعظیم

آرامش بخش به اندازه آرامش شمادوتا

وعظیم به اندازه وسعت تنهاشدن من

خودت امروز بهم گفتی

دلم گرفت اماهیچ نگفتم

دلم گرفت و اشک ریختم

اشک ریختم...

برای تمام نبودن هایت

برای تمام لحظه های باهم بودنمان

برای دلتنگی های تو

برای تنهایی های من

برای روزهایی که تو میگفتی،من میشنیدم

من میگفتم،تومیشنیدی

ومن آرام می شدم اماتو.......

برای تمام دوستی هایی که برایم کردی

ومن قدرشان را ندانستم

برای شب هایی که باهم حرف می زدیم

برای شب هایی که میترسیدم و توآرامم میکردی

حتی برای همان بختکی که افتاد روم و باز توبودی

چقدرخاطرات دورهستتند

خاطرات خندیدن هایمان

خاطرات نشستن من و تورونیمکت ته کلاس

خاطرات سرکارگذاشتن من دراولین روزآشناییمان

تمام خاطرات ونوشته هایی که دردفترخاطراتم ازتوبه یادگارماند

فقط یادگار...

یک یادگاری تلخ.

حالاتورفتی

درست درغروبی ترین غروب زندگی من

ودیگرتونیستی تابرایت بگویم ازتنهایی هایم

ازحرف هایم

حالادیگرتونیستی تاهروقت دلم گرفت،برایت بگویم

دیگرنیستی تا ببینی

من هم شاعرشدم،نویسنده شدم!

نیستی تا ببینی اشک ها ریختم...

یادت هست روزی بهت میگفتم

برام خیلی عزیزی ولی هیچ وقت متوجه نخواهی شد؛

فکرکنم واقعاهم همانطورشد.

عزیزترینم توهیچ وقت متوجه نشدی چقدربرایم عزیزی...

بااین وجودمی خندم!

خوشحالم از صمیم قلب برای خوشحالیت

برای رسیدن به عشقت

برای خوشبخت شدنت

برای اینکه میدانم بهترین و عزیزترین دوستم آرام است...

یادت هست یک روزمیگفتم ملت دوست پسراشون میرن دنبالشون

حالاواسه ماهم،من وتومیریم دنبال هم...!

عجب حرفی میزدم،چقدرخنده داروعجیب اماواقعی...!!

حالادیگرمن تنهاخودم میروم بایادی ازتو

حالادیگربرایم هیچ لذتی نداردگفتن شب بخیرهای متفاوت به دیگران!

حالادیگربرایم هیچ لذتی نداردگوش دادن برنامه های رادیویی!

حالادیگربرایم هیچ لذتی نداردتنهایی والیبال نگاه کردن.

حالادیگربرایم هیچ لذتی نداردتعریف کردن اتفاقات قشنگوعاشقانه برای هیچکس!

حالادیگرمن خودم هستم و خودم

باتک تک خاطراتت

بادوقرصه زدن هایت:-)

باقلبی خوشحال برای خوشحالی قلب هایتان...:-)


::ادامه مطلب::
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393| ساعت 10:10| توسط مریم|

دیشوبارون بارید...

یه بارونی که آدم هوس میکرد،

بره زیرشوبا تموم وجود

قطره هاشو بغل کنه!

تابشی بارونی

مثله کوچه خاکستری زیر باران...

چه دلتنگم امروزها...

دلتنگ برایت....

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393| ساعت 11:32| توسط مریم|

خدایا

آخرش چی میشه

وقتی اون عروسی کنه...

اون روز،روز مرگه منه

الان من با این کارام

فقط خودمو آروم میکنم و بس

خدایاخودت کمکم کن

بااینکه آخره این راهو میدونم

اما میخوام ادامه بدم

من4ساله عاشقم

الانم هیچی از عاشقیم کم نشده

نمیخوام به آخر این راه برسم

نمیخوام:-(

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393| ساعت 11:13| توسط مریم|

چیزی که زیاده پسره خوشگل

اما از قدیم گفتن خوشگل ماله مردمه

پس بیخیالش!

درهرصورت من بهت زنگ میزنم!

میبینی چه بلایی سرم آوردی

من دختر مغروری که جوابه هیچ پسری رو نمیدادم

حالا میخوام زنگ بزنم به تو التماس دعا!!!

خدایاکمکم کن نشکنم

اینم شد عاشقی...

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393| ساعت 11:13| توسط مریم|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت