آسمان شب

عاشقانه های رهگذرمهتاب...

خودت خسته نشدی اینقدر دیدی و ندید؟؟؟ بس کن این کارای مسخره رو...
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 16:20| توسط یه تنها|

 

خدایابسه... 

دیگه کافیه... 

خسته شدم... 

کلافه ام... 

خدایاهمراهم باش...  

دارم کم میارم...

توبایدباشی تاکم نیارم ... 

توبایددستاموبگیری تاکسی دست کمم نگیره... 

باش تاباشم....

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 11:11| توسط یه تنها|

چقدرحسه بدیه وقتی تمام وجودتو یه حس بد فرا می گیره

و وقتی این بار برعکس هردفعه تقریبا بدونی چته...

واما این باهم کسی نباشه تا باهاش حرف بزنی

مدت هاست پیش عمه نرفتم و شاید دیگه هم نرم

یجورایی اونجا هم ازم گرفته شده

اما الان فقط حالم بده

نه،حاله روحیمو جسمیمو کاری ندارم

اما یه حس بدتمام وجودمو گرفته

الان فقط می دونم که می خوام برم

با هرشرایطی وهراتفاقی

وقتی اتفاق نیست ووقتی من دیگرمن نیستم

خودم را گم کرده ام درهیاهویی...

درهای و هوی دنیاجاگذاشته ام دلی را

می خواهم رخت برکنم از اینجا

ازاینجایی که دلم هیچ شوقی برای ماندن نداره

وهرلحظه  درآرزوی رفتنه

اگربمانم فقط بایدسخت تحمل کنم

اگربروم هم سخت تحمل می کنم

امادلم هوای رفتن دارد

حوایی که بی صدا رفت...

خطی که بی صدا خاموش شد...

دوستانی که بی خبر ماندندازاو...

شایدهم آدم هایی که منتظرش بودند...

قدیمی و جدیدهمه فراموشش خواهندکرد...

واوخواهدرفت آرام وبی صداوبی خبرتاروزی که برگردد

خداکندکه بشودرفت....

.

.

.

.

.

نه من حوای هوای ماندم...

خدایااین بارهم نشد

چرا آخه؟؟؟

زندگی روشو برگردونده

ازمنی که گیجو سرگردونم

منی که آرزوم بوده دنیاروحتی یه لحظه به عقب برگردونم

انقده خواستمو نتونستم

که خسته شدموخواستنیام کم شد

خودموکشتم از دنیا بهشت بسازم

ولی نمی دونم چی شد که جهنم شد...

اینقدراز گذشته هام خستم که می خوام آیندمو ول  کنم

اینقدرغریبه دوروبرم هست حتی میترسم دردودل کنم

وقتی همه می خوان که زیرآوارحرف و تهمت ودروغ خاکت کنن

خودی ترین آدمام می خوان که از صفحه ی روزگار پاکت کنن

وقتی که زندگی همه راه هاروواست بست و راهی بجزمردن واست نذاشت

که از پادراومدی می فهمی که اصلا ارزش زندگی کردن نداشت...

خسته شدم...خسته تراز همیشه...

الان دوباره می خواهم به همون خواب طولانی برم....

کاش یکی بود که خودم می خواستم و خودش می خواست وآرومم می کرد...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 21:40| توسط یه تنها|

یه سه شنبه ی دیگه

ومن باید بگویم

من سالهاست حوای بی آدمم....حواسم نیست

ازآخرین سه شنبه ای که گذشت

که هم رفتن دیدم و هم برگشتن

امروزاولین سه شنبه ای در سال

که هم رفتن دیدم و هم برگشتن

امابغض می کنم بخاطر این همه بودن

ودرعین حال نبودن

اعصابم خورد میشه از این همه حدس و گمان

که معلوم نیست کدومش درسته وکدومش غلط

وفقط یک سال دیگه هست

ومن دوسال باقی مانده را تنهاترازقبل ادامه بایدبدهم...

اینم یه حدسه دیگه بود....

باتموم وجودم حسودیم میشه به اون دختر

اون که تونسته تمام قلبتوواسه خودش کنه

وحالامن تنهااشک میریزم

هچکس درکنارم نیست وهیچکس رادرکنارم نمی پذیرم

خدایم میگوید:فرزندم آدمت کو تاسربرشانه اش نهی؟

ومن بایدبگویم شانه های آدمم برای حوایش است

-حوایش برودتا به آدمت برسی؟

-نه...حوایش برودآدمم غمگین میشود...

یادت بخیرارمغان حالامی فهمم توچی می گفتی....

ومن هربارکه ازاومیگویم باکلی شک حرف میزنم

شک ازنداستنش....

امااطمینان دارم خودم را....

هرچندحق می دهم که اینجوری بره

بااینکه ازتمام آدمای روزگارمن پناه آورده ام به او

اوکه هست امابرای من نیست

من تو را ازدست دادم عشق من

جانداره واسه ی من قلب تو....

خدایاچرااینجوری شد؟

مگه نگفتی حق انتخاب داریم

پس چرا انتخابم سهم یکی دیگه شد...

یعنی یه سال بعد نبودنش عادت میشه؟؟؟

کاش می شدخودم برم...

اینجوری تحملش آسون تره

وامانه توگناهی داری نه اوونه خدایت...

من تاوان اشتباه خودم راپس میدهم

اشتباه قشنگی که عشق تو نام داشت

وشوخی زیبایی بودکه خدابامن کرد.... 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 21:25| توسط یه تنها|

هه واقعاخنده داره

فک کنم دیگه پیش عمه ام نتونم برم

اونجاهم ممنوع شد!

چرا؟چراازهمه جارونده ومونده شدم؟!

من فقط امیدم به دوروزهفتست و بس

اونم نه هرهفته...!

اما...

دیگرمهم نیست هیچ چیز

وقتی هیچکس نداندچه حس بدیست وقتی منتظری

وقتی ازخیلی وقت هاپیش انتظارکشیدی

وقتی هیچ کس درکت نمی کنه

وقتی هستی امانیست

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 13:24| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 18:23| توسط یه تنها|

یک دقیقه سکوت
بخاطره تمام آرزوهایی که؛
در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند...
بخاطره امیدهایی که به نا امیدی مبدل شدند!
بخاطره شب هایی که با اندوه سپری کردیم!
بخاطره قلبی که زیرپای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!!!
بخاطره چشم هایی که همیشه بارانی ماندند!
یک دقیقه سکوت
بخاطره حرف های نگفته
برای احساسی که همواره نادیده گرفته میشود

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 10:18| توسط یه تنها|

نمی دانم از کجاشروع کنم

از خودم بگویم یاازدیگران

ازدوستای بی معرفت بگم یاازرنگارنگی این دنیا

ازکدوم دلتنگیم بگم

باکدوم شعر حال خودمو بنویسم

این هوای ابری حالموگرفته

این تنهایی دورم حلقه زده

این دوری ای که بیشترشده

این حس یه طرفه........

خدایامن چراازاول تنهابودم تاالان؟

هیچکس نمی فهمه دلم ازچی گرفته

ومن هم نمیگذارم دیگرکسی حالمو بدونه

همه حرفاشون دروغه تاابدتنهامی مونم

دارم مجازات میشم امابه چه جرمی؟

به جرمه جدایی؟

کجایی که بغضم داره سنگ میشه

الان چندوقته که گذشته؟؟؟

چراهیچ کس نمی فهمه که دلم تنگ میشه....

گاهی با خودم شک می کنم

که نکنداین حسم از این احساسات زودگذرباشد؟

ومن همچنان گنگ و مبهم هستم

آری من سالهاست حوای بی آدمم...خودم خبرندارم!

جهان خیس میشوددرچشم های خیسم

هواحال میده واسه گریه کردن

شبه و خیابون غرق سکوته

چقدرباشکوهه همین گریه

وقتی تصورکنی که خداروبه روته

هواحال میده واسه بی قراری

که یک لحظه بغضتوتنهانذاری

که آروم بشینی یه گوشه بباری

که یادت بیاری اونو نداری

که یادت بیاری هیچکسو نداری

اونایی که اداعای معرفت داشتن

واوانایی که میگفتن هستن باهات تاتهش

هیچکدوم نموندن....

بهم ریختم مثله دریازمانیکه موجوبه کامش زهرکرده

بهم ریختم مثله آتشفشانی که باهرچی غیرازخودش قهرکرده...

می گن عاشقا وقتی بارون بیاد دلتنگ میشن

ولی من که تنهام چه بارون بیادوچه باون نیادهمیشه غمگینم....

باهراتفاقی و باهرخبری به هم میریزم...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 15:17| توسط یه تنها|

دلتنگم خدایااااااااااااا

خسته شدم ازاین سال نویی که هیچیش نونیست....

متنفرم ازاین همه ضعف خودم که وقتی کم میارم اشک میریزم

چرانیست؟؟؟

چراالان من تنهام؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 23:38| توسط یه تنها|

فتیم کناردریا

وباران بارید

خداخاطره بازی کرد بامن

آن وقت که باران باریدورفتم کناردریاوساعت ها ایستادم وسرمارابه جان خریدم ولبریزازباران شدم

فقط آرام نگاه می کردم

به این فکرمی کردم اگرنمی آمدیم اینجاودرآن هوای پرازغم می ماندم چه اتفاقی برایم می افتاد...؟

به این فکرمی کردم که الان اینجافاصله ها دورترشده است یا نزدیک تر...؟

به این فکرمی کردم که سخت است بدانی وبدانی هیچ چیزنمی دانی....!

اینجاکناردریاروی شن های ساحل رفتم وآمدم واینقدراین کارراتکرارکردم تاازخستگی از نا رفتم...

میرفتم،برمیگشتم...دقیقاکاری که دلم می خواست انجام شودونشد

سرم را روبه آسمان گرفتم وصورتم خیس ازقطرات باران شد

صورتم ازسرمای آخرزمستان قرمزشدامابه روی خودم نیاوردم

دستانم دیگرازتنهایی گله ای ندارنداما سوزوسرما جمعشان کرد

محکم مشتشان کردم وتحمل کردم وتحمل میکنم

همین الان که دارم خاطرات آن روزهایم رامیگویم

تحمل میکنم وصبر...هرچندسخت است...

سخت است ندانی عاقبت چه میشود...

سخت است ندانی کجاخواهی رفت....

سخت است ندانی ماندنی ای یارفتنی....

سخت است گذشتن یک عمرامانرفتن ازخیالت...

سخت است داغ پس خوردن....

سخت است تنهابودن و تنهاترشدن...

سخت است بدونی نمی مونه ...

سخت است غریبه بودن درحالی که آشناترین است

سخت است حتی نتوانی بگویی...

سخت است آری برایم سخت بودوقتی درخیابان های آن جا تنهاقدم میزدم

تنهاازلابه لای درختان عبورمی کردم

گاهی همراهم یه آهنگ می ذاشتم وباآن زمزمه میکردم

گاهی به کناردریا میرفتم و درتاریکی شب که همه خواب بودند

وقتی خواننده آهنگو بلندمی خواندمن هم فریادمی زدم

اماهیچ اشکی نریختم

-------------------------------------------

به خودم قول داده ام هیچ وقت عاشق نشوم

همه را راندم

بگذاربروند...کسی که دلش بخواهد بماندهرچقدرهم بگویم بروبازهم میماند

اینکه دیگرنمیخواهم عاشق شوم!

یه چیزی هم داره که دیگربرایم هیچ چیزوهیچ کس مهم نیست

باشندیانباشند

بگویندیانگویند

می خواهندهوایم راداشته باشندیا رهایم کنند

دیگرچه فرقی می کندمن که دیگربه آنهافکرنمی کنم....

-----------------------------------------------------------

یه شب تواون شبایه بارون نرمی شروع به باریدن کرد

نزدیکای نیمه شب بودوتقریباهمه خواب

منم رفتم زیربارون بدون چتر

موهاموبازکردموریختم روشونه هام

بعدآروم شروع به قدم زدن درتاریکی کردم

جایی که هیچ کس مرانمی دید

وتنهامن بودموخودموخدام

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 20:9| توسط یه تنها|

سال نوشد

امانمیدانم من چم شده است

واقعاانگاری لمس شده ام

هیچ شوقی ندارم

دیگرازهیچ رویایی هم خبری نیست

ازواقعیت ها که بگذریم

رویاهاهم همانندآنهارخ نمی دهند

---------------------------------------------

این سکوتو

این هواو

این اتاق

شب به شب به خاطرم میاردت

توی این خونه یه نفرنمیخوادباورکنه ندارتت

به هوای روز دیدن توسرهرراهی نشونی می کشه

باتمام جاده های روزمین ردپاتونشونه می کشه

اماتنهااون یه نفرمیره و میاد

تا وقتی که از پادرآد

هی باخودش می گه شایداونم بیاد

اما هیچ وقت نمیاد

واون میره تنها

هنوزهم تنهاست آن یه نفر

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴| ساعت 14:12| توسط یه تنها|

توحق نداری

عاشق کسی بمانی که رفته

تومال کسی نیستی که نیست

توحق نداری اسم دردهای مذمنت را عشق بگذاری

تومی توانی مدیون زخم هایت باشی امامحتاج آنکه زخمی ات کرده نه

دست بردارازاین افسانه های بی سروته...

که به نام عشق فرصت عشق راازتومیگیرد

آنکه تو را زخمی خودمیخواهد

آدم تونیست

آدم نیست

وتوسالهاست حوای بی آدمی،حواست نیست...

------------------------------------------

جاگذاشته ام دلی

هرکه یافت...

مژدگانی اش تمام "زندگی ام"

-------------------------------------------

همه چیزهم که تقصیرتونباشد

عاشق شدن من تقصیرتوست

-------------------------------------------

آخرین باری که رفتم پیش عمه

میدونستم که تواین سال آخرین باریه که می تونم برم اونجا

ورفتم

رفتم جایی که چندوقت پیش رفتم اونجاوبغضم شکست

واونقدراونجاموندم که آروم شدم

امااین باردیگرفرق داشت

گاهی ازیه موقعی به بعد

ازیک جایی و از یک ساعتی

وازیک نفربه بعد

دیگرهیچ چیزفرقی ندارد

بودن یانبودن

شنیدن یا نشنیدن

آن وقت است که آرام فقط نگاه میکنی

مثله آن روزمن

که رفتم بی صداوبی هیچ اشکی

فقط آرام نگاه کردم

وبعدازلحظاتی سرم راپایین انداختم وراه خانه راپیش گرفتم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 17:5| توسط یه تنها|

هیچ احساسی ندارم

انگارلمس شده ام

گاهی اوقات مامانم تنهاامیدم می شه

گاهی هیچ کس

نه می خوام باشم نه نباشم

نه تلاش کنم نه بیهوده بشینم

چرااینطوریه!

خسته ام

امانمی دونم از چی

شایدم بدونم...

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــاخواهش می کنم کمکم کن

خیلی حس بدیه...!

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــااااا

اشک نخواهم ریخت حتی اگرقلبم از خشم و تنهایی تکه تک شود!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 23:1| توسط یه تنها|

خسته ام...

ازهمه چی

ازاین سه شنبه های پرازبغض

ازاین هوای دونفره که تنهابودنم روبه رخ میکشه

ازاین دیدن های خوشحال کننده!

ازاین ندیدن های ناراحت کننده!

من میبینم...

تومی آیی...

توهم میبینی...

وبعدآرام سربرمیگردانی...

تومیروی

من می مانم ودنیایی ازاحساس

شادمیشوم،میخندم...

بعدمیلرزم،سردمیشوم...

سردمیشوم ازسردی نگاهت...

نگاهی هیچ وقت برای من نیست

نگاهی که بالاگرفتی تاهمه چیزرابرایم روشن کنی

ازامروزکه هم رفتن دیدمت و هم برگشتن

ازامروزمیگم خداحافظ  تاسال بعد...

تادوباره من بیقرارترازقبل منتظردیدنت باشم....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 18:45| توسط یه تنها|

"نمیدانم چقدربایدبگذرد؟

تا من درمرورخاطرات...

وقتی ازکنارتوردمیشوم

تنم نلرزد...بغضم نگیرد..."

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 16:59| توسط یه تنها|

سخته بدونی میمونه عشقت؟

یامیره راحت بعدیه مدت؟

هی می گی وایستا...

امااون نمیشنوه...

هیچکی نمی دونه

قراره بازم دلم بگیره

گریه بی تاثیره

آخرش اون میره

بایدبگویم حس توقلبم یه طرفستو

تودله عشقم یه نفرهستو

هرچی جلوترمیرم سرابه

بیدارم بااشک امااون خوابه

دلم که رفته همیشه بی تابه

--------------------------------------

تواین روزگاری که همه چی آهنی شده

اگه عاشق باشی دلت شکستنی میشه

تواین روزگاری که آدمیت جنسش ارزونه

اسمه توئه عاشق چیه جزیه دیوونه؟؟؟

----------------------------------- 

چقدرسخته

وقتی داغونی

وقتی پرازبغضی

وقتی نگرانی تااطرافیانت نفهمن

وقتی مجبوری بلندبلندبخندی

وقتی بغضتوقورت میدی

وقتی میدونی رفته

---------------------------------------

به رفیقم میگم یه چیزی بگوآروم شم

داغونه داغون شدم دیدمش

میگه  چی بگم

فقط اینکه:

روزی خواهیم فهمیداززندگی هیچ چیزنداریم

جزخاطراتی که رهایمان نمی کنند

بعدم بهم میگه این آدم ارزششونداره

آخه تو داری خودتو عذاب میدی

منم گفتم:

آری این آدم

این آدم،آدم حوای خودش است...

ومن حوای هوای این آدم...

ومن حوای هوای تنهایی...

امااارزشش بحث جدایی دارد...!

------------------------------------

توراه همش به خودم میگفتم

مقاوم باش الان میرسی

جلواشکاتوبگیرنذارنامرداببینن

آروم باش دیگه کم مونده

ورسیدم به جایی که هرچقدرهم اشک بریزم

دیگرکسی نمی گویدچی شده!

رسیدم روسنگ قبری که سنگاش ازآفتاب سوزان وارفته بود

زانوهام شکستو

هق هق فروخورده ام بلندتوخلوت عصرگاهی قبرستون پیچید

بادسردزمستون به صورتم و دستام سیلی میزد

یخ کرده بودند دست های تنهایم

اشک روی صورتم رابادپخش می کرد

سرموگرفتم به آسمون :ابرای تیره

سرموچرخوندم اطرافم:هیچکس نبود...

گفتم عمه می بینی هیچکس نیست

من تنهای تنهایم......

------------------------------------

دیگرقدم هایم نای برگشت نداشتند

خیابان هاهمراهی نکردندگام هایم را

زانوانم سنگین شدند

نفس هایم عمیق ترشده بودند

دیگرنخواستم تاآن راه راپیاده برگردم

تاپرکنم خیابان هاراازقدم های افکارم

سرما،درتمام وجودم پراکنده شده بود

جسمم،روحم،هردومی لرزیدند

گفتم میشه منوهم باخودت ببری؟

من میخواستم تمام گذشتموپاک کنم

تمام اون روزاموبسوزونم خاک کنم

اینقده دارن تکرارمیکنن که بگم

کلی خاطره  بددارم

من میخوام تمام گذشتموپاک کنم،خاک کنم

امانمیذارن...

------------------------------

چی بگم.......

بگویم که........

بگویم چه............

همه ی آن حرف هاواژه نمی شوند

همه ی آن حرف هابه گفتارتبدیل نمی شوند

همه ی آن حرف هامعمولابه اشک تبدیل می شوند

همه ی آن جرف هایک کلمه است

رفت...

همه ی آن حرف هافقط می گویند

برگرد....

-------------------------------

خیلی ازحرف هایم درآخرین سه شنبه ای درسال93

که رفتم،که دیدم،که شنیدم،که فهمیدم،که برگشتم...

که من ماندم تنها...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 9:51| توسط یه تنها|

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 13:57| توسط یه تنها|

دلم تنگه،می دونم عاقبت از این دلتنگی میمیرم

هرچندتنهایی من مقدس است برهراحساسی

اماهمان تنهایی عاقبت میبردمرابه آسمانها

جدامیکندمراازهردلتنگی ای که بوی احساس درآن نهفته است

این روزهاهمه شادندازاین هوای مطبوع بهاری

اماهواتویی،نفس تویی

گریه منم،بارش بی وقفه من

امانه من هم شادم،شادازگذرها

شادم که زندگی می کنم

من هم هستم،مثله همه...

فقط کمی خسته ام...

دوست دارم بروم وخستگی به درکنم

امامیگذرد...

مثله همیشه.

الان خوبم،خوبه خوب،آری خوبه خوبم......

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 22:54| توسط یه تنها|

عجب چهارشنبه ای!

آخرش لــرزیدم

سرده سرد بودم

خداروشکرهواهم سردشد!

وگرنه هیچ دلیلی واسه این همه لرزیدن نداشتم

هرچنددلیل واقعی هم بود

می شنیدم...هرچندگنگ ومبهم

نمیدونم….

خدایا نمی تونم این همه بودنوودرعین حال نبودنوتحمل کنم

داغون میشم

هرچندالانم داغونم

"ولی پرنده ای که برای من نباشد،برایش قفس هم بسازم می رود..."

من خسته ام از این همه تاوان جدایی

ای بی خبر از حاله من امروزکجایی

من صبر نکردم که به این روز بیفتم

اینقدر نگو صبر کنم تا تو بیــــایـــی

ای دوست کجـــــــــــــــایـــــــــــی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 20:47| توسط یه تنها|

من رفتم

منتظر ماندم

امانبود....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 20:45| توسط یه تنها|

وقتی ازدورآمدی درنگاهم بودی

وقتی رسیدی نگاهم سویت بود

وقتی ردشدی نگاهم بهت بود

تارفتی و ازنگاهم محوشدی

خیلی ساده،راحت و آرام...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 16:50| توسط یه تنها|

خیلی سخته که بخوام بگم...

نمی دونم چون مدتهاست که میگذرد....

ازآن موقع سعی کردم دیگرنباشم

فقط ...

من هستموتنهاییویک حس غریب

آن هم ازدور...!


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 16:48| توسط یه تنها|

من عاشقم اما........................

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 16:27| توسط یه تنها|

سه شنبه هایم خاطره انگیز شده اند

اماغم انگیزند...

_________________________________________________

من منتظرزیردونه های برف

توازفاصله هامی آیی

تومیرسی

من نگاه می کنم

آرام از کنارم عبورمیکنی

من همچنان می نگرم

تودورمی شوی

من ایستاده ام

توفاصله میگیری

من آخرین قدم هایت رانظاره میکنم

تومی روی

من میروم

دیگر هیچکس نیست.

نمی دانم چراوقتی هستی جزچشمانت چیزی را نمیتوانم ببینم

وبعدهم که ردمی شوی هنوزامیددارم تا برگردی

تا وقتی که دیگرمیدانم حتی اگربرگردی دیگرمرانخواهی دید

آنوقت نگاهت می کنم،یک دل سیر

چون می دانم این فاصله دوررابیشترخواهی کرد

ودیگرنخواهی بود.

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 17:47| توسط یه تنها|

دیگرهیچ رمقی ندارم برایم قدم زدن درخیابان ها

راه رفتن در پیاده رو ها

وشمردن قدم هایم...

روزایی که ک.ف رومیبینم حالم گرفته میشه

بدم میاد از اینکه یه نفراینقدرمحکم احساساتشوتودلش نگه داره

وباعث شه خیلیای دیگم زجربکشن

خودم اینقدراینروزهاپرم که دیگرفکردیگران نابودم میکند

خسته ام ازراه رفتن

بی هیچ شوقی فقط سریع خودم را به خانه میرسانم

تا دورشوم ازهمه ی آدم ها....

دلم یک خواب طولانی می خواهد

خوابی آرام بی آنکه صدایی بشنونم ویا حتی صدای باران

آنقدرخسته ام که دیگرقدم زدن که هیچ

حتی رمقی برایم نمانده است تازیرباران زل بزنم به قطره هایش

آرام و بی صدافقط بگذارندبخوابم

ورهاشوم از این دنیا...

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 13:38| توسط یه تنها|

سه شنبه ها روزهای عجیبی راداردبرایم رقم میزند...

روزهای دیدنه...

این بارنه درچندقدمی ام،نه حتی در کنارم

این باردقیقاروبه رویم....

دیگربرایم هیچ شوقی ندارددیدن هیچ کس

دیگربرایم هیچ چیزمهم نیست...

وقتی هست امابرای من نیست...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 16:50| توسط یه تنها|

بایداعتراف کنم4سال یکه وتنهامقاومت کرده ام تاباکسی نباشم

واینکه.............(ادامه مطلب)

آهای روزگاربه من بدهکاری...

به اندازه ی قسمتی که خواستمش امانشد...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 10:35| توسط یه تنها|

این روزایی که فکررفتنوانداختن توسرم

داشتم به این فکرمیکردم که اونجااگه دلم گرفت کجابرم؟

دیگه عمه نیست که برم پیششوباهاش حرف بزنم...

دیگه اینقدرفاصله نزدیک نیست که بخوام پیاده برگردم

واین راه هاروپرکنم ازقدم های افکارم...

اگرقسمت رفتن باشدبایدرفت...

فهمیدم وقتی یه نفرتوسرنوشتت نیست

توهرچقدرم تلاش کنی بدستش بیاری بازم نمیتونی

وقتی تقدیرآنچه که برایت رقم خورده

آنگونه نیست که توبخواهی...

این جای خالی،

این دلتنگی هایم،

این تنهایی های من،

این اشک های بی وقفه ام،

اینهاهیچکدام برایم هیچ نداشتند

اما...گلهای بالشتم راباغبان خوبی بودند

اشک های هرشب من...!

میگویم لابدروزگارمیخواهددرس عبرتی به من دهد

وبگویدهمه چیزکه نبایدبروفق مرادتوباشد

وبگویدخبرنداری ازسرنوشت،

برایت چیزهارقم زده است که تماشادارد!

اکنون:

بودامابی دل

بودم اماشکسته

هستم اماسردرگم

چقدرسخته درسکوت،درظلمت زل بزنم به تاریکی وهجوم افکارم روبه ذهنم کنترل کنم

کاش دلیل محکمی بودبرای ماندنم(ایهام تناسب!)

کاش دلیل محکمی بودبرای رفتنم(ایهام تناسب!)

یه جاده تهش یه دوراهی...اینورجاده من...اونورجاده ناپیدا...

چقدرراحته بدون من رفتن وچقدرسخته تنهارفتن...

نمیدانم کجای راه رااشتباه آمدم که اینچنین سالهاست تاوان سردرگمی رامیدهم؟!

نمیدانم چه کرده ام که شبهااینچنین بی خوابم؟!

من گیرخاطره هایم ام وباورم شده که نیستم وتنهابایدرفت ازپس جاده ها

امروزگفتم دارم میرم،نمیبینی،وآرام راه خانه رادرپیش گرفتم...

آری دارم میرم،ازاینجایی که احساس درآن مثله یک ویرونه شده...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 1:7| توسط یه تنها|

آه ای آرامش جاویدکی خواهی آمدبه دست

آسمان یک لحظه حالی دل بخواهم داده بود

خدایاتازه داشتم آروم میشدم

یجورایی شده بودم یه سنگ!

دیگه نه اشکی،نه گریه ای...

چی شد یه دفعه؟؟؟

من که قبول کردم حتی منو نبینه...

خدایاکمکم کن هرچی به صلاحمه همون شه

من که گفتم طاقت غافلگیری ندارم

بازدوباره؟؟؟

من که همه چیو قبول کردم...

خدایاکمکم کن...;-(

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 14:40| توسط یه تنها|

دلتنگم...

کیست مرایاری کند؟

کیست مرادرک کند؟

کیست مراکمک کند؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 0:26| توسط یه تنها|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت