آسمان شب

عاشقانه های رهگذرمهتاب...

من به درک

من که عادت کردم همه چیو

هرچندهربارکه میبینتم منتظرم فوری پیام بده

اماخوب خودم خواستم دیگه هیچی نگه

اماطفلی دوستم

من به عشقی که میان این دوتاپدیداومدفکرنمیکنم

به غروری که فاصله هاشون رورقم زدفکرمیکنم

هرچندالان زیادهم مطمئن نیستم وفقط دل دوستموآروم میکنم

اماخودموکشتم تاامروزنگاش کردو...گفتن سلام

وبه قول خودش...آخرش باسلام تموم شد...

آخرش باسلام تموم شد؟؟؟؟؟؟؟

:-(

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393| ساعت 14:13| توسط یه تنها|

یه چیزی امروزیکی از بچه هاگفت ترس انداخت به دلم!

میگفت ماکه ازنت دانشگاه آن میشیم ترم بالاییامون میرن توقسمت سرورمرکزی

میبینن ماکجاهارفتیم!!!

حالاچطوری واصلابه اوناچه خداداند!

ازاین جهت من بایدبیشترمراعات کنم!

ای خدااینجام نمیشه راحت باشم

نمیشه هرچی دلم خواست بگم

من یه تنها،یه مجهول،یه ناشناخته!!!

اینجوری بهتراست...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393| ساعت 14:7| توسط یه تنها|

حوصله ام این روزها ابریست....

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393| ساعت 13:25| توسط یه تنها|

سه روزگذشت...

نه میتونم بگم حالم بدنیست

نه میتونم بگو حالم خوبم نیست

بدنیست چون واقعانمیتونستم تحمل کنم

برام خیلی زیادوثقیل بود

اماخوبم نیست...

چون نمیدونم توچطوری؟

به این دلتنگی عادت دارم من...

به تنهایی چندساله ام...

به زخمایی که دارم....

به اینکه ساده رفتم ولی نمیدونم ساده ازیادهم رفتم یانه؟

اماتو...

دلتنگ میشوی؟

فکرمیکنی؟

غرورت اگرشکست من مسبب آن ام...

معذرت می خواهم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393| ساعت 11:24| توسط یه تنها|

الان اما

دلیل این اشک ها را نمیفهمم

دلیل این بغض لعنتی را

دلیل دلتنگیم را

دلیل نارحتیه...

الان اما

حالم اصلا خوب نیست...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393| ساعت 12:59| توسط یه تنها|

تموم کردم

همه چیو تموم کردم

گفتم من نمیتونم ادامه بدم...

...

دلم برات تنگ میشه تویی که گفتی وگفتی...

وگفتم یادت بمونه...

وراحت رفتی...

واشکامو نه دیدی نه فهمیدی...

من دیگه طاقت نداشتم ادامه بدم

اونقدرضعیف شده بودم که امروزتامرزبیهوشی رفتم...

کاش برم نمیگردوندند...

کاش میذاشتن تابرم به همون خواب آرامش بخشی که مدت ها آرزوشوداشتم...

چقدرشیرین بودلحظه ای که دیگرهیچ چیزاززمینیان نمی فهمیدم

نمی شنیدم،نمی دیدم...

چقدرشیرین بودلحظه ی دل کندن ازهمه چیه این دنیا....

کاش جلومونمی گرفتن...

من همون خواب کوتاه رومی خواستم ونشد...

نشدوحالامجبورشدم دل بکنم...

...

وتموم شدومن از این قفس بیرون آمدم..........

پایان.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393| ساعت 12:57| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393| ساعت 23:50| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393| ساعت 20:36| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393| ساعت 23:5| توسط یه تنها|

خدایا...

خودت می دونی ...

خیلی خسته ام این روز ها...

خیلی...

هوامو داشته باش.

نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393| ساعت 20:37| توسط یه تنها|

تونیستی....

خاطراتت مرا ضعیف گیر آورده اند....

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393| ساعت 19:16| توسط یه تنها|

از 17آبان آروم تر شده ام

-دیگه یادگرفتم تا حرفامو به کسی نگم

چون دلم داره حرفامو نگه میداره

-دیگه ناراحت نمیشم وقتی نگاه نمیکند!

چون میدانم دلش نیست که خودش نیست

-دیگه توجه نمیکنم وقتی نگاه میکند!

چون میدانم دلش صاف نیست

-دیگه زیاد به او هم فکر نمیکنم!

چون اوهم تکلیفش باخودش مشخص نیست

-دیگه فقط به خودم فکر میکنم و...:-)

چون17آبان که شد خیلی چیز ها آموختم

-دیگه یادگرفتم خندیدن الکی رو!

چون میدونم خیلیا با خنده من آروم میشن

-دیگه.....

چون....

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393| ساعت 19:15| توسط یه تنها|

این روزا که میگذرند

دلتنگم

دلتنگ تر از همیشه...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393| ساعت 19:6| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393| ساعت 12:55| توسط یه تنها|

فائز؟فازی؟

دلم براتون تنگ شده بود

خوب شد همودیدیم.

فائزببخشیداینقدراذیتت میکنم

چیکارکنم دلم گرفته از نبودت

باخودت نمیگی این مریم که اینقدرحرف میزد،

اینقدرشادبود...

حالاچرابایه بغض مارونگاه میکنه؟؟؟

اصلابغض منودیدی؟؟؟

دیگه ببینی یا نبینی فرقی نداره.

فقط اینو میدونم

که من دارم دچار اشباهات زیادی میشم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393| ساعت 15:5| توسط یه تنها|

می گویندشیشه ها احسای ندارند...

اما وقتی روشیشه ی بخار گرفته ای نوشتم:

"دوستت دارم"

آرام گریست.........

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393| ساعت 19:12| توسط یه تنها|

حوصله ندارم

حوصله هیچیو!

حتی حوصله ندارم که

به هیچکسو هیچ چیز فکر کنم...

فقط ...

مثله4سالی که گذشت وتنهابودم

کاش یکی بود کمکم کنه

اه لعنتی...

کاش فائز بودی کمکم میکردی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393| ساعت 19:11| توسط یه تنها|

باشه

دلم نمیخواد نه آرزوی کسی باشم و نه آویزون کسی

پس هیچکس

دلم برای همان هیچکس هم تنگ میشود...

چه عیدیه بدی امروز گرفتم...

سکوت.

اماعیدشمامبارک...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393| ساعت 9:38| توسط یه تنها|

غمه دنیاست

وقتی عشقت دور از اینجاست

وقتی دل بی رمقوخسته و تنهاست

غمه دنیاست

دله آدم بشه حساس

وقتی عشقت تو دلش نباشه احساس

غمه دنیاست

اون بره و ترکت کنه

هیچکسم نباشه که درکت کنه

غمه دنیاست

تولحظه ی خدافظی

بفهمی که دیگه بهش نمیرسی

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393| ساعت 19:17| توسط یه تنها|

الی;

راستش زیادباهم کنارنمیایم!

من وانمودمیکنم خیی مچیم باهم!

کاریش نمیشه کرد

فقط بادیدنش حسرت روزای با فائزبودن رومیخورم

امافائزه بیمعرفت...

الان مدتی هست که ازش بی خبرم

دلم پرپرمیزنه واسه حرف زدن باهاش

اما نیست...

حرفاموباید یادبگیرم تودلم نگه دارم

یاحداقل این روزاکه میرم پیش عمه به اون بگم

عمه اما یه شنونده خوبه...

نمیدونم میفهمه میرم پبشش یانه!

اماخوبه که یکی هست که براش دردودل کنم

بدون هیچ نصیحتی،اخمی،یاهرچیزه دیگه

سعی دارم شرایط جدیدوتحمل کنم.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393| ساعت 19:15| توسط یه تنها|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت