آسمان شب

عاشقانه های رهگذرمهتاب...

من رفتم

منتظر ماندم

امانبود....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 20:45| توسط یه تنها|

من عاشقم اما........................

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 16:27| توسط یه تنها|

سه شنبه هایم خاطره انگیز شده اند

اماغم انگیزند...

_________________________________________________

من منتظرزیردونه های برف

توازفاصله هامی آیی

تومیرسی

من نگاه می کنم

آرام از کنارم عبورمیکنی

من همچنان می نگرم

تودورمی شوی

من ایستاده ام

توفاصله میگیری

من آخرین قدم هایت رانظاره میکنم

تومی روی

من میروم

دیگر هیچکس نیست.

نمی دانم چراوقتی هستی جزچشمانت چیزی را نمیتوانم ببینم

وبعدهم که ردمی شوی هنوزامیددارم تا برگردی

تا وقتی که دیگرمیدانم حتی اگربرگردی دیگرمرانخواهی دید

آنوقت نگاهت می کنم،یک دل سیر

چون می دانم این فاصله دوررابیشترخواهی کرد

ودیگرنخواهی بود.

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 17:47| توسط یه تنها|

دیگرهیچ رمقی ندارم برایم قدم زدن درخیابان ها

راه رفتن در پیاده رو ها

وشمردن قدم هایم...

روزایی که ک.ف رومیبینم حالم گرفته میشه

بدم میاد از اینکه یه نفراینقدرمحکم احساساتشوتودلش نگه داره

وباعث شه خیلیای دیگم زجربکشن

خودم اینقدراینروزهاپرم که دیگرفکردیگران نابودم میکند

خسته ام ازراه رفتن

بی هیچ شوقی فقط سریع خودم را به خانه میرسانم

تا دورشوم ازهمه ی آدم ها....

دلم یک خواب طولانی می خواهد

خوابی آرام بی آنکه صدایی بشنونم ویا حتی صدای باران

آنقدرخسته ام که دیگرقدم زدن که هیچ

حتی رمقی برایم نمانده است تازیرباران زل بزنم به قطره هایش

آرام و بی صدافقط بگذارندبخوابم

ورهاشوم از این دنیا...

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳| ساعت 13:38| توسط یه تنها|

سه شنبه ها روزهای عجیبی راداردبرایم رقم میزند...

روزهای دیدنه...

این بارنه درچندقدمی ام،نه حتی در کنارم

این باردقیقاروبه رویم....

دیگربرایم هیچ شوقی ندارددیدن هیچ کس

دیگربرایم هیچ چیزمهم نیست...

وقتی هست امابرای من نیست...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 16:50| توسط یه تنها|

بایداعتراف کنم4سال یکه وتنهامقاومت کرده ام تاباکسی نباشم

واینکه.............(ادامه مطلب)

آهای روزگاربه من بدهکاری...

به اندازه ی قسمتی که خواستمش امانشد...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 10:35| توسط یه تنها|

این روزایی که فکررفتنوانداختن توسرم

داشتم به این فکرمیکردم که اونجااگه دلم گرفت کجابرم؟

دیگه عمه نیست که برم پیششوباهاش حرف بزنم...

دیگه اینقدرفاصله نزدیک نیست که بخوام پیاده برگردم

واین راه هاروپرکنم ازقدم های افکارم...

اگرقسمت رفتن باشدبایدرفت...

فهمیدم وقتی یه نفرتوسرنوشتت نیست

توهرچقدرم تلاش کنی بدستش بیاری بازم نمیتونی

وقتی تقدیرآنچه که برایت رقم خورده

آنگونه نیست که توبخواهی...

این جای خالی،

این دلتنگی هایم،

این تنهایی های من،

این اشک های بی وقفه ام،

اینهاهیچکدام برایم هیچ نداشتند

اما...گلهای بالشتم راباغبان خوبی بودند

اشک های هرشب من...!

میگویم لابدروزگارمیخواهددرس عبرتی به من دهد

وبگویدهمه چیزکه نبایدبروفق مرادتوباشد

وبگویدخبرنداری ازسرنوشت،

برایت چیزهارقم زده است که تماشادارد!

اکنون:

بودامابی دل

بودم اماشکسته

هستم اماسردرگم

چقدرسخته درسکوت،درظلمت زل بزنم به تاریکی وهجوم افکارم روبه ذهنم کنترل کنم

کاش دلیل محکمی بودبرای ماندنم(ایهام تناسب!)

کاش دلیل محکمی بودبرای رفتنم(ایهام تناسب!)

یه جاده تهش یه دوراهی...اینورجاده من...اونورجاده ناپیدا...

چقدرراحته بدون من رفتن وچقدرسخته تنهارفتن...

نمیدانم کجای راه رااشتباه آمدم که اینچنین سالهاست تاوان سردرگمی رامیدهم؟!

نمیدانم چه کرده ام که شبهااینچنین بی خوابم؟!

من گیرخاطره هایم ام وباورم شده که نیستم وتنهابایدرفت ازپس جاده ها

امروزگفتم دارم میرم،نمیبینی،وآرام راه خانه رادرپیش گرفتم...

آری دارم میرم،ازاینجایی که احساس درآن مثله یک ویرونه شده...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 1:7| توسط یه تنها|

آه ای آرامش جاویدکی خواهی آمدبه دست

آسمان یک لحظه حالی دل بخواهم داده بود

خدایاتازه داشتم آروم میشدم

یجورایی شده بودم یه سنگ!

دیگه نه اشکی،نه گریه ای...

چی شد یه دفعه؟؟؟

من که قبول کردم حتی منو نبینه...

خدایاکمکم کن هرچی به صلاحمه همون شه

من که گفتم طاقت غافلگیری ندارم

بازدوباره؟؟؟

من که همه چیو قبول کردم...

خدایاکمکم کن...;-(

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 14:40| توسط یه تنها|

دلتنگم...

کیست مرایاری کند؟

کیست مرادرک کند؟

کیست مراکمک کند؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 0:26| توسط یه تنها|

بزن به سلامتی اون دختری که همدم دوستش شد

بزن به سلامتی اون دختری که دوستشوآروم می کرد

بزن به سلامتی اون دختری که پرازغم بودولی دم ازحرفاش نمی زد

بزن به سلامتی اون دختری که همیشه به دوستش دلداری میداد

بزن به سلامتی اون دختری که یه روزعاشق شد

بزن به سلامتی اون دختری که رفت پیش دوستش تاآروم شه

بزن به سلامتی اون دوستی که درکش نکرد

بزن به سلامتی اون دوستی که همراهی کردرفیقشو

بزن به سلامتی اون دوستی که خوب بوداما...

بزن به سلامتی اون دوستی که باحرفاش رفیقشوداغون کرد

بزن به سلامتی اون دوستی که رفیق مثله خواهرشونابودکرد

بزن به سلامتی اون دوستی که شایدراست می گفت اماکاش نمی گفت

بزن به سلامتی همون دختری که تنها بود

بزن به سلامتی همون دختری که تصمیم گرفت دیگه به دوستش هیچی نگه

بزن به سلامتی همون دختری که خواست بازم غم خواردوستش شه

بزن به سلامتی همون دختری که تنهایی رو برگزید

بزن به سلامتی همون دختری که عشقشوتودلش نگه داشت

بزن به سلامتی همون دختری که حرفای دوستشوپذیرفت

بزن به سلامتی همون دختری که قبول کردعشقش خیلی سرترازاونه

بزن به سلامتی همون دختری که گفت حتی فکرکردن به عشقشم براش زیادیه

بزن به سلامتی دوست دخترکه مثه خواهربراش بود

بزن به سلامتی دوست دخترکه تنهاش گذاشت

بزن به سلامتی دوست دخترکه دلداریش نداد

بزن به سلامتی دوست دخترکه کاری ازدستش برنمی اومد

بزن به سلامتی روزگارکه دختر تنهاموند

بزن به سلامتی روزگارکه نتونست عشق دختروبپذیره

بزن به سلامتی عشق دختر که نهفته موند

بزن به سلامتی بی قراری های دختر...

بزن به سلامتی بغض های شبانه اش...

بزن به سلامتی گریه های همیشگی اش...

بزن به سلامتی ندیدن پسر

بزن به سلامتی نفهمیدن پسر

بزن به سلامتی پسر که بود

بزن به سلامتی وجودپسرکه آرامش دخترشد

بزن به سلامتی حال وروزدخترکه هیچکس نفهمید

....

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 17:45| توسط یه تنها|

بایدیادبگیرم...همه چیو...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 17:15| توسط یه تنها|

کجای راه را اشتباه آمده ام که این چنین سخت تاوان پس می دهم؟

..............

خدایافلسفه ی این همه نزدیکی و دوری چیه؟

..............


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 17:0| توسط یه تنها|

وقتی ازدوستت خدافظی می کنی....وقتی بغض داره خفت میکنه....

وقتی داری قدم می زنی....وقتی اشک تو چشمات جمع میشه....

وقتی سردرامام زاده رو میبینی....وقتی یه نفس عمیق میکشی....

وقتی راه میفتی سمت یه یار....وقتی اشک روصورتت سرمیخوره....

وقتی میرسی ومیبینیش.....وقتی هق هقت بلند میشه.....

وقتی نگات میفته رواسمش.....وقتی زانوهات میشکنه.....

وقتی میفتی روسنگ قبرش.....وقتی از ته دلت زارمیزنی....

وقتی سرتومیاری بالا....وقتی میبینی تنهایی....

وقتی دلت تنگه واسه عزیزت....وقتی براش از عشقت میگی....

وقتی تمام وجودت پراز اشکه....وقتی یاده دوران قدیم میفتی....

وقتی توحرف میزنی بدون اینکه بفهمی میفهمه....وقتی هیچ وقت منتظرجوابش نبودی....

وقتی بهش میگی عمه مرسی که میذاری اینجاحرفای دلمو بگم....وقتی که جوابت سکوته....

وقتی دادمیزنی خداچرابردیش....وقتی براش ازحال روزاین روزات میگی....

وقتی بهش میگی که دوستش داری.....وقتی یه قطره اشک سرمیخوره پایین....

وقتی میگی که دلت براش تنگ شده....وقتی یه قطره اشک سرمیخوره پایین....

وقتی قطره قطره صورتت خیس اشک میشه....وقتی بلند میشی....

وقتی صورتتوپاک میکنی.....وقتی میگی خدافظ....

وقتی راه میفتی بری.....وقتی برمیگردی میگی:منتظرم باش بازم میام....

وقتی سرتو میگیری روبه آسمون....وقتی میگی خدایاهوامونوداشته باش....

نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 15:20| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 17:19| توسط یه تنها|

گاهی هیچ کس را نداشته باشی بهتر است

داشتن بعضی ها تنهاترت می کند

-----------------------------------------------------

هیچ انتظاری از هیچ کس ندارم

و این نشان دهنده ی قدرت من نیست

مسئله:

"خستگی از اعتمادهای شکسته است"

-----------------------------------------------------

خدایا هیچ دل خوشی از بنده هات ندارم

این روزا خوب بلدن آدمو دور بزنن...

من چقدراشک ریختم

بی آنکه کسی قطره ای از آنهاراببیند...

همان بهتر که دور از همه

در یک جای دور

تنهابمانم...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 0:31| توسط یه تنها|

آنقدرپرم که ازچشمانم سرآزیرمی شود......

نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 23:0| توسط یه تنها|

چندروزهست که دارم میگم و مینویسم که حالمونمیدونم

یه حاله بدی داره که قابل توصیف نیست

ازاون شبی که فرداش قراربودبریم خونه فازی

آره درست ازاون شب شروع شد

تاامشب...

...................(ادامه مطلب)

این چندروزمیگفتم نه حوصله نوشتن روکاغذرودارم

نه حتی زدن روی دکمه های کیبورد

حتی پیاده رفتن و شمردن قدم هایم هم کمکم نکرد

ومن آرام نشدم

راستش موضوع اصلی اینه که نمیخوام غافلگیرشم

چون دیگه طاقت غافلگیرشدن ندارم

اماحاله امشبم دیدنیست

یه بغض خیلی بدوفجیحی گلومو گرفته

که همینجورناخواستهاشک ازچشمام میاد

اونقدرفضای اتاقم خفه بود

که دیگ نتونستم هق هق فروخورده ام رو توبالشتم فرودبیارم

سریع کاپشن پوشیدم و رفتم روپشت بوم

گفتم شاید سوزوسرمای زمستون کمکم کنه

اماانگارهواهم با من لج کرده بود

هواعجیب غریب بود

هوایه سوزدلپذیروخوشایندداشت

یه حسه مطبوع وخوشایند

هوابهاری نبود

اما...

امابه من چسبیید

واشکاموبیشترازقبل جاری کرد

وصدای هق هقمو بلندتر

اون بالاهیچکس نبود

من بودموخدامویه آسمون ابری

یکم که گذشت یه چندتانفس عمیق کشیدم

وگفتم که دیگه آرومم

واومدم پایین

.......................(ادامه مطلب)

ومن خداموشکرمیکنم که یه اتاق دارم

که فقط حریم خصوصی خودمه و بس

که می تونم توش راه برم

اشک بریزم

روفرشش زانو بزنم

وسرموبذارم روزمیزش ازته دلم گریه کنم

وبامشتم محکم به دیوارش بکوبم

وبازهم سریعتر راه برم

تا شایدکمی ازعصبانیتم کاسته شه

ویانه ازحاله بدم دورترشم

مثله همینه الان من...

آره درست مثله الانه من...

میگذره..زودم میگذره...

فکرکنم الان دیگه آروم ترشدم

حالاکه حرفامونوشتم،سبک ترشدم

عادت خواهم کرد

مثله همیشه،مثله دفعه های قبل

می دونم فردایی درانتظارمه روشن وزیبا

ولی فقط ازخدا میخوام مثله الان و مثله هرسری که هیچکس نفهمید

اینبارهم کسی نفهمه

میخوام اونقدرمقاومم کنه که بیرون ازاینجا کم نیارم

که وقتی رفتم دانشگاه ودوستامودیدم...ووقتی که دیدمش اشک توچشمام جمع نشه

خدایاکمکم کن نامرداکه هیچ،

حتی رفیقام هم اشکامو نبینن

اشکاموتو ببینوهمون روزایی که میرم پیش عمه...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 22:30| توسط یه تنها|

چقدرزودگذشت روزهایی که خوب بودم

وچقدرکم بودن آن روزها

اما...

چه روزگار مضخرفی شده این روزها...

ای خدااااااا....

بی قرارم...ناآرام...

رویای خیسی است این روزها...فکرکردن به چشمانش

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 12:12| توسط یه تنها|

نفس عمیق...

این تنها کاری است که این روزها ازم برمی آید!

راستش حالمو نمی دونم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 11:13| توسط یه تنها|

چراامروزهوابایدابری شه؟؟؟

چندروزشد این حاله من؟؟؟

چندروزگذشت؟؟؟

چندروزدارم تحمل می کنم؟؟؟

چندماه شد؟؟؟

چندسال تنها موندم؟؟؟

چندتاازسوالای من مونده؟؟؟

چندنفرحاله منو میدونن؟؟؟

چندروزدیگه دووم میارم؟؟؟

ایست!!!

من خوبم خداروشکر

همه چی خوبه

من الانم راضیم

اوهوم میدونم که میتونم تحمل کنم

ولی

 الان می خندم

....

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 17:11| توسط یه تنها|

داغونم بدجور

اونقدردیگه ظرفیت نگه داشتن هیچ فکری رو تو ذهنم ندارم

دیگه قادرنیستم فکرکنم و بعدتصمیم بگیرم

امیدوارم زودترازاین وضع بیرون بیام

تا یه گنده دیگه نزدم!

دوستم میگه وقتایی که تنهایی به تنهاییت فکرنکن

مگه میشه

الان یه آهنگی گذاشتم که میدونم هرکی گوش کنه گریش میگیره

بااشکام بازمهمونی گرفتم

همه چی هست فقط....

دارم دنبال چی میگردم؟؟؟

دنبال چی آخه؟؟؟خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

حالمو خوب کن

نه؛ دیگه اینروزاهیچی حالمو خوب نمی کنه

نه گشتن،نه دیدن،نه شنیدن......

نمی دونم یعنی میشه؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 15:10| توسط یه تنها|

ای خدا

اصلی در جهان است

به نام انتظار

که شیرراازپادرمی آورد

چه رسد به من!

صبرومقاومت وایستادگی هم تاحدی دووم دارد

خدایاهوایم راداشته باش

زودترازآن چیزی که فکرکنی میشکنم

نمی خوام طاقتش رادرمن بوجودبیاری

خواهش می کنم رویدادرا بوجودنیار

تمانامیکنم

من دیگرنمی خواهم مقابل عمل انجام شده قراربگیرم

دیگرغافلگیرم نکن

نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 17:6| توسط یه تنها|

حالم خوب نیست

الان فقط حوصله ی یه پیاده روی طولانی دارم

که اونم فرداجورکردم

اما

اونقدرحالم گرفتس

که حتی نمی تونم بنویسمشون روکاغذ

حتی حوصله ی زدن روی دکمه های کیبوردروهم ندارم

الان چندوقته دوتاگوی روندیدم

الان چندوقته خنده های تمسخرآمیزندیدم!

دلم تنگ میشه واسه خاطراتم

هرچندسخت بودن

من راضیم همینجوری!

به هم ریختم مثله دریا

درست مثله زمانی که موجو به کامش زهرکردن!

هواحال می ده واسه گریه کردن

هواحال میده واسه راه رفتن

ولی حال هیچ کیو ندارم

حوصله ی بودن باهیچ کسو

حوصله ی هیچ کدوم از دوستامو

نه حتی زنگاشون نه حتی پیاماشون

نه حتی دیدنشون!

آدم گاهی وقتا

ازیه جایی،ازیه لحظه ای وازیه نفربه بعد

داغون میشه

بغضموچجوری طاقت بیارم

آروم نمیشم تا لحظه ای که ازپیله ی تنهاییم بیرون بیام...

نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 1:7| توسط یه تنها|

الان حالم خوبه

این دوهفته تعطیلی و نرفتن به دانشگاه کسالت بار هست

اما...

حالم خوب شده...

راستش عاشق باشی همینه حالت

حالت هم خوبه هم خرابه

یک لحظه حسه گریه داری

یک لحظه راحته خیالت

مثله الانه من...

الان امایجورایی فکرم آرومه...

مرسی خداجونم

نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳| ساعت 12:9| توسط یه تنها|

وقتی دلت برای صمیمی ترین دوستت تنگ میشه.......وقتی قراره ببینیش وهیچ انگیزه ای نداری.....

وقتی صمیمی ترین دوستتو میبینی و حالت هیچ تغییری نمی کنه.....

وقتی ازپیش صمیمی ترین دوستت بیای و بغض حرف های نگفته ات بیشتر ازقبل شه.....

وقتی بادوستات میری گردش وتفریح که روحیت عوض شه ولی هیچ فرقی برات نداره.....

وقتی فکرمیکنی که بودن با هیچکدوم ازدوستات توحالت هیچ تفاوتی نداره......

وقتی که می بینی هم که بودن باهیچکدوم از دوستات خلا تنهاییتو پرنمی کنه.....

وقتی اشک توچشمات جمع میشه ولی سریع پاکشون میکنی که کسی نبینه....

وقتی توجمع رفقات و خونوادت الکی می خندی که کسی به حالت شک نکنه....

وقتی بودن باهیچکس برات خوشایند نیست....وقتی که الکی بااطرافیانت دعوامیکنی.....

وقتی همه ی ایناهست وهیچکی نیست که باهاش حرف بزنی....

وقتی داری مینویسی و اشکات روصورتت سرمیخورن....

وقتی دردقلبتو فشار میده و راهی جزتحملش نداری....وقتی تو دلت پراز غمه

وقتی تو ذهنت واژه ها دارن رژه میرن و فقط اشکات همراهتن......

وقتی.....................................................................................


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳| ساعت 21:3| توسط یه تنها|

می خوام از حالو روزم بگم

اماحاله خودم تنها نیست

از حال رفیقمم بگم که بدتر از منه:

رلستش به ما اینطوری گذشت که

ناامیدش کرد...

منم ناامیدکرد...

من هم ناامیدکردم...

"ناامیدی درده...

دلم سوخته که تنم اینطوری یخ کرده..."

انتظاری جزاین

ازاون بی حاصل بود...

اکنون منتظرخواهم ماندکه ورق برگردد!

تونگو من میگم

بین مارازی نیست؟

بین ما هیچ...آری رازی نیست

امابین اونا چی؟

رازی نبود؟

دیگرهیچ ترانه ای برایم جای قصه پردازی نمی گذارد...

بسه دیگه هرچی منو بازی داد

منو داغون کرد

این دیگه بازی نیست

روزتنهاییه من در راهه

ناامیدی از سرم ردمیشه

روزی که حتی خداباقلبم قدامروز دلم بدمیشه

وحالابسه

آری رفیقم هم داغون شد

خودش هم داغون بود

واقعابازی نبود

"قصه ی عشق تلخ ترین قصه ی دنیا ست

که اوش همیشه یکی هست ویکی نیست

وآخرش که هر دوهستند

دیگر به مقصد نمی رسند"

یعنی حرفای دوستم حقیقته

که گفت....

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳| ساعت 15:22| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳| ساعت 14:11| توسط یه تنها|

"هرسلام سرآغاز دردناک یه خداحافظیه..."

من نمیتونم بگم خودم تجربش کردم....

نه...ولی می دونم رفیقم الان چه حسی داره

اما خدایا...

مگه قلب من از سنگه آخه؟؟؟

چرانمی تونه هیچ حسی داشته باشه؟

حس عشق خیلی سخته؟؟؟

راستش الان نمیدونم حسم چیه؟

شایداگه میفهمیدم یه حسه واقعی رو

این حرفو نمی گفتم...:-(

الان فکر کنم باید بگم

"این عشق برای من هیچ نداشت

اما...

گل های بالشتم راباغبان خوبی بود

اشک های هر شب من..."

این حس برایم هیچ نداشت

جز تنهایی همیشگیه من

جز سردرگمی بیشتر من

و...جزاحساس تمسخرتو...

این حس برای رفیقم اما

بدترین حس بود...که تنها ماند

بی آنکه بفهمد واقعیت چیست...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳| ساعت 22:57| توسط یه تنها|

چقدرفکربه این موضوع منو عداب می ده

که من...

چرا نمی تونم...

چرایه چیزایی دست به دست هم دادن که نشه؟

منم می خوام خوب...

...

باشه در صندوق احساسمو می بندنم

وتحویلش می دم به صندوق امانات!

اما فقط به عنوان قرض!

من روح خود را جا خواهم گذاشت

من احساساتم رانادیده خواهم گرفت

پشت پاخواهم زد به هر آنچه درون قلبم به وجود خواهدآمد

من تک پرخواهم ماند

من تنها اشک خواهم ریخت

من حوای هوای تنهایی هستم

من حوای هوای غربت

امامن عاشق نخواهم شد...!

می گن که دست خودم آدم نیست اما...

امامیشه یجوری جلوشو بگیری

خیلی سادست

فقط وقتی...

وقتی که باشی امانباشد...

همین!

دیگرعاشق نخواهی شد!!!

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳| ساعت 23:16| توسط یه تنها|

بعداز اون همه فحشی که به خودم دادم

وبعد از گذر روز ها

رسیده ام به امروز

امروز من....

حالو روزم دیدنیست

اینقدر شادوخوشحالم که همه فکر می کنندچقدربی غمم!

اونقدر میخندم که هیچکی نمی فهمه چی تو دلمه

اما

داغونه داغونم

داغون تر از اون چیزی که کسی بفمه

یا حتی حسش کنه

اینکه چطوری جلوی ریختن اشکامو گرفتم

به مقاومت چندین و چندسالم مربوطه

اطرافم پر است از دوست و رفیق

ودلم پر است از تنهایی

خدایاتو میدونی من چم شده؟

راستی راستی که عاشق نیستم...؟

خودم می دونم

یعنی فقط این پیله ی تنهایی اینقدر دورم محکمه؟

اینقدر راحت داره نفسمو بند میاره؟

نه خداراضی نیستم،

می خوام ناشکری کنم

بذار بگم،بذار حرفای دلموبریزم بیرون

توبه دل نگیر

توفقط گوش کن

ازالان به بعد من فقط سکوت می کنم

مثله همیشه...

چون می دونم تو میشنوی

مثله همیشه...

می دونی امروز چقدردرد کشیدم؟؟؟

چقدرعذاب؟؟؟

چقدررنج؟؟؟

ولی تموم شدوحالا من هستمو خودمو خدام.!

این اسمش زندگیه؟؟؟

باشه هست.

اسمش هری می خواد باشه

امابازامروزمنو نابودکرد

اونقدرکه باعث شد باز بی جهت،بی خودی

برم تو خیابونو قدم بزنم

وفقط برم

برم به مقصدی که معلوم نیست آخرش کجاست...

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳| ساعت 22:7| توسط یه تنها|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت