آسمان شب

عاشقانه های رهگذرمهتاب...

چقدرزودگذشت روزهایی که خوب بودم

وچقدرکم بودن آن روزها

اما...

چه روزگار مضخرفی شده این روزها...

ای خدااااااا....

بی قرارم...ناآرام...

رویای خیسی است این روزها...فکرکردن به چشمانش

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن 1393| ساعت 12:12| توسط یه تنها|

الان حالم خوبه

این دوهفته تعطیلی و نرفتن به دانشگاه کسالت بار هست

اما...

حالم خوب شده...

راستش عاشق باشی همینه حالت

حالت هم خوبه هم خرابه

یک لحظه حسه گریه داری

یک لحظه راحته خیالت

مثله الانه من...

الان امایجورایی فکرم آرومه...

مرسی خداجونم

نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393| ساعت 12:9| توسط یه تنها|

می خوام از حالو روزم بگم

اماحاله خودم تنها نیست

از حال رفیقمم بگم که بدتر از منه:

رلستش به ما اینطوری گذشت که

ناامیدش کرد...

منم ناامیدکرد...

من هم ناامیدکردم...

"ناامیدی درده...

دلم سوخته که تنم اینطوری یخ کرده..."

انتظاری جزاین

ازاون بی حاصل بود...

اکنون منتظرخواهم ماندکه ورق برگردد!

تونگو من میگم

بین مارازی نیست؟

بین ما هیچ...آری رازی نیست

امابین اونا چی؟

رازی نبود؟

دیگرهیچ ترانه ای برایم جای قصه پردازی نمی گذارد...

بسه دیگه هرچی منو بازی داد

منو داغون کرد

این دیگه بازی نیست

روزتنهاییه من در راهه

ناامیدی از سرم ردمیشه

روزی که حتی خداباقلبم قدامروز دلم بدمیشه

وحالابسه

آری رفیقم هم داغون شد

خودش هم داغون بود

واقعابازی نبود

"قصه ی عشق تلخ ترین قصه ی دنیا ست

که اوش همیشه یکی هست ویکی نیست

وآخرش که هر دوهستند

دیگر به مقصد نمی رسند"

یعنی حرفای دوستم حقیقته

که گفت....

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393| ساعت 15:22| توسط یه تنها|

"هرسلام سرآغاز دردناک یه خداحافظیه..."

من نمیتونم بگم خودم تجربش کردم....

نه...ولی می دونم رفیقم الان چه حسی داره

اما خدایا...

مگه قلب من از سنگه آخه؟؟؟

چرانمی تونه هیچ حسی داشته باشه؟

حس عشق خیلی سخته؟؟؟

راستش الان نمیدونم حسم چیه؟

شایداگه میفهمیدم یه حسه واقعی رو

این حرفو نمی گفتم...:-(

الان فکر کنم باید بگم

"این عشق برای من هیچ نداشت

اما...

گل های بالشتم راباغبان خوبی بود

اشک های هر شب من..."

این حس برایم هیچ نداشت

جز تنهایی همیشگیه من

جز سردرگمی بیشتر من

و...جزاحساس تمسخرتو...

این حس برای رفیقم اما

بدترین حس بود...که تنها ماند

بی آنکه بفهمد واقعیت چیست...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393| ساعت 22:57| توسط یه تنها|

چقدرفکربه این موضوع منو عداب می ده

که من...

چرا نمی تونم...

چرایه چیزایی دست به دست هم دادن که نشه؟

منم می خوام خوب...

...

باشه در صندوق احساسمو می بندنم

وتحویلش می دم به صندوق امانات!

اما فقط به عنوان قرض!

من روح خود را جا خواهم گذاشت

من احساساتم رانادیده خواهم گرفت

پشت پاخواهم زد به هر آنچه درون قلبم به وجود خواهدآمد

من تک پرخواهم ماند

من تنها اشک خواهم ریخت

من حوای هوای تنهایی هستم

من حوای هوای غربت

امامن عاشق نخواهم شد...!

می گن که دست خودم آدم نیست اما...

امامیشه یجوری جلوشو بگیری

خیلی سادست

فقط وقتی...

وقتی که باشی امانباشد...

همین!

دیگرعاشق نخواهی شد!!!

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی 1393| ساعت 23:16| توسط یه تنها|

بعداز اون همه فحشی که به خودم دادم

وبعد از گذر روز ها

رسیده ام به امروز

امروز من....

حالو روزم دیدنیست

اینقدر شادوخوشحالم که همه فکر می کنندچقدربی غمم!

اونقدر میخندم که هیچکی نمی فهمه چی تو دلمه

اما

داغونه داغونم

داغون تر از اون چیزی که کسی بفمه

یا حتی حسش کنه

اینکه چطوری جلوی ریختن اشکامو گرفتم

به مقاومت چندین و چندسالم مربوطه

اطرافم پر است از دوست و رفیق

ودلم پر است از تنهایی

خدایاتو میدونی من چم شده؟

راستی راستی که عاشق نیستم...؟

خودم می دونم

یعنی فقط این پیله ی تنهایی اینقدر دورم محکمه؟

اینقدر راحت داره نفسمو بند میاره؟

نه خداراضی نیستم،

می خوام ناشکری کنم

بذار بگم،بذار حرفای دلموبریزم بیرون

توبه دل نگیر

توفقط گوش کن

ازالان به بعد من فقط سکوت می کنم

مثله همیشه...

چون می دونم تو میشنوی

مثله همیشه...

می دونی امروز چقدردرد کشیدم؟؟؟

چقدرعذاب؟؟؟

چقدررنج؟؟؟

ولی تموم شدوحالا من هستمو خودمو خدام.!

این اسمش زندگیه؟؟؟

باشه هست.

اسمش هری می خواد باشه

امابازامروزمنو نابودکرد

اونقدرکه باعث شد باز بی جهت،بی خودی

برم تو خیابونو قدم بزنم

وفقط برم

برم به مقصدی که معلوم نیست آخرش کجاست...

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی 1393| ساعت 22:7| توسط یه تنها|

عادت کرده ام...

به ندیدن ها،

به نشنیدن ها،

به نگفتن ها،

به نخواستن ها،

این روزهاسعی دارم

به چیزهای دیگر فکرکنم

سخت است...

اماعادت می کنم...

نوشته شده در چهارشنبه دهم دی 1393| ساعت 13:46| توسط یه تنها|

عشق؟؟؟

ممفهومش برایم دشواراست...

نمی توانم حسش کنم

نمی خواهم لمسش کنم

نمی دانم چگونه است

فقط شنیده ام سخت است و دشوار

فقط گفته انداندر آن بسی رنج است

فقط فکرمیکنم بایدواقعیه واقعی باشدتازیباباشد

فقط نمی دانم چگونه واقعی می شود

فقط کمی می ترسم از تجربه ی آن

فقط تاالان نخواستم تجربش کنم

فقط می دانم که بلد نیستم

فقط دعانکنندکه دردبی درمان بگیری،که عاشق خواهی شد

فقط می بینم که خیلی ها ادعایش رادارند

فقط ناراحتم که بعضی ها به سخره اش گرفته اند

فقط خبر داده اند که بی خبر می آید

فقط هشدار داده اندکه بی آنکه بفهمی وجودت رامی گیرد

فقط اگر شروع شد و پایان داشت دیگرعشق نام دارد؟؟؟

فقط این فقط ها نیست که سوال هایم هستند

فقط عشق هست...

آری عشق...

عشق که میکند تو را زیبابه وسعت تمام تنهایی های من...

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی 1393| ساعت 14:59| توسط یه تنها|

من به درک

من که عادت کردم همه چیو

هرچندهربارکه میبینتم منتظرم فوری پیام بده

اماخوب خودم خواستم دیگه هیچی نگه

اماطفلی دوستم

من به عشقی که میان این دوتاپدیداومدفکرنمیکنم

به غروری که فاصله هاشون رورقم زدفکرمیکنم

هرچندالان زیادهم مطمئن نیستم وفقط دل دوستموآروم میکنم

اماخودموکشتم تاامروزنگاش کردو...گفتن سلام

وبه قول خودش...آخرش باسلام تموم شد...

آخرش باسلام تموم شد؟؟؟؟؟؟؟

:-(

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393| ساعت 14:13| توسط یه تنها|

یه چیزی امروزیکی از بچه هاگفت ترس انداخت به دلم!

میگفت ماکه ازنت دانشگاه آن میشیم ترم بالاییامون میرن توقسمت سرورمرکزی

میبینن ماکجاهارفتیم!!!

حالاچطوری واصلابه اوناچه خداداند!

ازاین جهت من بایدبیشترمراعات کنم!

ای خدااینجام نمیشه راحت باشم

نمیشه هرچی دلم خواست بگم

من یه تنها،یه مجهول،یه ناشناخته!!!

اینجوری بهتراست...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393| ساعت 14:7| توسط یه تنها|

حوصله ام این روزها ابریست....

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393| ساعت 13:25| توسط یه تنها|

سه روزگذشت...

نه میتونم بگم حالم بدنیست

نه میتونم بگو حالم خوبم نیست

بدنیست چون واقعانمیتونستم تحمل کنم

برام خیلی زیادوثقیل بود

اماخوبم نیست...

چون نمیدونم توچطوری؟

به این دلتنگی عادت دارم من...

به تنهایی چندساله ام...

به زخمایی که دارم....

به اینکه ساده رفتم ولی نمیدونم ساده ازیادهم رفتم یانه؟

اماتو...

دلتنگ میشوی؟

فکرمیکنی؟

غرورت اگرشکست من مسبب آن ام...

معذرت می خواهم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393| ساعت 11:24| توسط یه تنها|

الان اما

دلیل این اشک ها را نمیفهمم

دلیل این بغض لعنتی را

دلیل دلتنگیم را

دلیل نارحتیه...

الان اما

حالم اصلا خوب نیست...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393| ساعت 12:59| توسط یه تنها|

تموم کردم

همه چیو تموم کردم

گفتم من نمیتونم ادامه بدم...

...

دلم برات تنگ میشه تویی که گفتی وگفتی...

وگفتم یادت بمونه...

وراحت رفتی...

واشکامو نه دیدی نه فهمیدی...

من دیگه طاقت نداشتم ادامه بدم

اونقدرضعیف شده بودم که امروزتامرزبیهوشی رفتم...

کاش برم نمیگردوندند...

کاش میذاشتن تابرم به همون خواب آرامش بخشی که مدت ها آرزوشوداشتم...

چقدرشیرین بودلحظه ای که دیگرهیچ چیزاززمینیان نمی فهمیدم

نمی شنیدم،نمی دیدم...

چقدرشیرین بودلحظه ی دل کندن ازهمه چیه این دنیا....

کاش جلومونمی گرفتن...

من همون خواب کوتاه رومی خواستم ونشد...

نشدوحالامجبورشدم دل بکنم...

...

وتموم شدومن از این قفس بیرون آمدم..........

پایان.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393| ساعت 12:57| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393| ساعت 23:50| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه پانزدهم آذر 1393| ساعت 20:36| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393| ساعت 23:5| توسط یه تنها|

خدایا...

خودت می دونی ...

خیلی خسته ام این روز ها...

خیلی...

هوامو داشته باش.

نوشته شده در یکشنبه نهم آذر 1393| ساعت 20:37| توسط یه تنها|

تونیستی....

خاطراتت مرا ضعیف گیر آورده اند....

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393| ساعت 19:16| توسط یه تنها|

از 17آبان آروم تر شده ام

-دیگه یادگرفتم تا حرفامو به کسی نگم

چون دلم داره حرفامو نگه میداره

-دیگه ناراحت نمیشم وقتی نگاه نمیکند!

چون میدانم دلش نیست که خودش نیست

-دیگه توجه نمیکنم وقتی نگاه میکند!

چون میدانم دلش صاف نیست

-دیگه زیاد به او هم فکر نمیکنم!

چون اوهم تکلیفش باخودش مشخص نیست

-دیگه فقط به خودم فکر میکنم و...:-)

چون17آبان که شد خیلی چیز ها آموختم

-دیگه یادگرفتم خندیدن الکی رو!

چون میدونم خیلیا با خنده من آروم میشن

-دیگه.....

چون....

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393| ساعت 19:15| توسط یه تنها|

این روزا که میگذرند

دلتنگم

دلتنگ تر از همیشه...


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393| ساعت 19:6| توسط یه تنها|


::ادامه مطلب::
نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393| ساعت 12:55| توسط یه تنها|

دوستام؟

دلم براتون تنگ شده بود

خوب شد همودیدیم.

فائزببخشیداینقدراذیتت میکنم

چیکارکنم دلم گرفته از نبودت

باخودت نمیگی ابین رفیقی که اینقدرحرف میزد،

اینقدرشادبود...

حالاچرابایه بغض مارونگاه میکنه؟؟؟

اصلابغض منودیدی؟؟؟

دیگه ببینی یا نبینی فرقی نداره.

فقط اینو میدونم

که من دارم دچار اشباهات زیادی میشم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393| ساعت 15:5| توسط یه تنها|

می گویندشیشه ها احسای ندارند...

اما وقتی روشیشه ی بخار گرفته ای نوشتم:

"دوستت دارم"

آرام گریست.........

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393| ساعت 19:12| توسط یه تنها|

حوصله ندارم

حوصله هیچیو!

حتی حوصله ندارم که

به هیچکسو هیچ چیز فکر کنم...

فقط ...

مثله4سالی که گذشت وتنهابودم

کاش یکی بود کمکم کنه

اه لعنتی...

کاش فائز بودی کمکم میکردی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393| ساعت 19:11| توسط یه تنها|

باشه

دلم نمیخواد نه آرزوی کسی باشم و نه آویزون کسی

پس هیچکس

دلم برای همان هیچکس هم تنگ میشود...

چه عیدیه بدی امروز گرفتم...

سکوت.

اماعیدشمامبارک...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393| ساعت 9:38| توسط یه تنها|

غمه دنیاست

وقتی عشقت دور از اینجاست

وقتی دل بی رمقوخسته و تنهاست

غمه دنیاست

دله آدم بشه حساس

وقتی عشقت تو دلش نباشه احساس

غمه دنیاست

اون بره و ترکت کنه

هیچکسم نباشه که درکت کنه

غمه دنیاست

تولحظه ی خدافظی

بفهمی که دیگه بهش نمیرسی

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393| ساعت 19:17| توسط یه تنها|

الی;

راستش زیادباهم کنارنمیایم!

من وانمودمیکنم خیی مچیم باهم!

کاریش نمیشه کرد

فقط بادیدنش حسرت روزای با فائزبودن رومیخورم

امافائزه بیمعرفت...

الان مدتی هست که ازش بی خبرم

دلم پرپرمیزنه واسه حرف زدن باهاش

اما نیست...

حرفاموباید یادبگیرم تودلم نگه دارم

یاحداقل این روزاکه میرم پیش عمه به اون بگم

عمه اما یه شنونده خوبه...

نمیدونم میفهمه میرم پبشش یانه!

اماخوبه که یکی هست که براش دردودل کنم

بدون هیچ نصیحتی،اخمی،یاهرچیزه دیگه

سعی دارم شرایط جدیدوتحمل کنم.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393| ساعت 19:15| توسط یه تنها|

حاله منو ابرای بارون یکی ان.......

تودرگیرنفس هاتی با فکر یکی دیگه...

منم درگیر این هق هق داره اشکام بهت میگه...

خودمم نمیدونم...نمیدونم...

....

ولی من باید بفهمم.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393| ساعت 20:38| توسط یه تنها|

درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم،مستم چه هستم؟!

همی دانم دلی پر درد دارم...

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393| ساعت 11:26| توسط یه تنها|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت