آسمان شب

عاشقانه های رهگذرمهتاب...

شمع وقتی داستانم راشنیدآتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی بهتری

خدایا

اولیاروبیخیال!

اماایناچین آخه؟؟؟

شنبه15شهریورساعت6عصر

سه شنبه18شهریورساعت10صبح

خواستم فقط یادآوری کنم!

من دیگه طاقت ضربه های بعدی روندارم

خودت هواموداشته باش

خدایا نمیخوام به دیدار اتفاقی فکرکنم

نمیخواااااااااااااام...

خدایانذارحسرت یه باردیدنش به دلم بمونه...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393| ساعت 10:24| توسط مریم|

خدایاتنهای تنها شدم که...

داری باهام چیکار میکنی...

اونقدردلم گرفته که فقط میخوام بنویسم....

سکوتی است ارامش بخش وعظیم

آرامش بخش به اندازه آرامش شمادوتا

وعظیم به اندازه وسعت تنهاشدن من

خودت امروز بهم گفتی

دلم گرفت اماهیچ نگفتم

دلم گرفت و اشک ریختم

اشک ریختم...

برای تمام نبودن هایت

برای تمام لحظه های باهم بودنمان

برای دلتنگی های تو

برای تنهایی های من

برای روزهایی که تو میگفتی،من میشنیدم

من میگفتم،تومیشنیدی

ومن آرام می شدم اماتو.......

برای تمام دوستی هایی که برایم کردی

ومن قدرشان را ندانستم

برای شب هایی که باهم حرف می زدیم

برای شب هایی که میترسیدم و توآرامم میکردی

حتی برای همان بختکی که افتاد روم و باز توبودی

چقدرخاطرات دورهستتند

خاطرات خندیدن هایمان

خاطرات نشستن من و تورونیمکت ته کلاس

خاطرات سرکارگذاشتن من دراولین روزآشناییمان

تمام خاطرات ونوشته هایی که دردفترخاطراتم ازتوبه یادگارماند

فقط یادگار...

یک یادگاری تلخ.

حالاتورفتی

درست درغروبی ترین غروب زندگی من

ودیگرتونیستی تابرایت بگویم ازتنهایی هایم

ازحرف هایم

حالادیگرتونیستی تاهروقت دلم گرفت،برایت بگویم

دیگرنیستی تا ببینی

من هم شاعرشدم،نویسنده شدم!

نیستی تا ببینی اشک ها ریختم...

یادت هست روزی بهت میگفتم

برام خیلی عزیزی ولی هیچ وقت متوجه نخواهی شد؛

فکرکنم واقعاهم همانطورشد.

عزیزترینم توهیچ وقت متوجه نشدی چقدربرایم عزیزی...

بااین وجودمی خندم!

خوشحالم از صمیم قلب برای خوشحالیت

برای رسیدن به عشقت

برای خوشبخت شدنت

برای اینکه میدانم بهترین و عزیزترین دوستم آرام است...

یادت هست یک روزمیگفتم ملت دوست پسراشون میرن دنبالشون

حالاواسه ماهم،من وتومیریم دنبال هم...!

عجب حرفی میزدم،چقدرخنده داروعجیب اماواقعی...!!

حالادیگرمن تنهاخودم میروم بایادی ازتو

حالادیگربرایم هیچ لذتی نداردگفتن شب بخیرهای متفاوت به دیگران!

حالادیگربرایم هیچ لذتی نداردگوش دادن برنامه های رادیویی!

حالادیگربرایم هیچ لذتی نداردتنهایی والیبال نگاه کردن.

حالادیگربرایم هیچ لذتی نداردتعریف کردن اتفاقات قشنگوعاشقانه برای هیچکس!

حالادیگرمن خودم هستم و خودم

باتک تک خاطراتت

بادوقرصه زدن هایت:-)

باقلبی خوشحال برای خوشحالی قلب هایتان...:-)

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393| ساعت 10:10| توسط مریم|

دیشوبارون بارید...

یه بارونی که آدم هوس میکرد،

بره زیرشوبا تموم وجود

قطره هاشو بغل کنه!

تابشی بارونی

مثله کوچه خاکستری زیر باران...

چه دلتنگم امروزها...

دلتنگ برایت....

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393| ساعت 11:32| توسط مریم|

خدایا

آخرش چی میشه

وقتی اون عروسی کنه...

اون روز،روز مرگه منه

الان من با این کارام

فقط خودمو آروم میکنم و بس

خدایاخودت کمکم کن

بااینکه آخره این راهو میدونم

اما میخوام ادامه بدم

من4ساله عاشقم

الانم هیچی از عاشقیم کم نشده

نمیخوام به آخر این راه برسم

نمیخوام:-(

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393| ساعت 11:13| توسط مریم|

چیزی که زیاده پسره خوشگل

اما از قدیم گفتن خوشگل ماله مردمه

پس بیخیالش!

درهرصورت من بهت زنگ میزنم!

میبینی چه بلایی سرم آوردی

من دختر مغروری که جوابه هیچ پسری رو نمیدادم

حالا میخوام زنگ بزنم به تو التماس دعا!!!

خدایاکمکم کن نشکنم

اینم شد عاشقی...

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393| ساعت 11:13| توسط مریم|

برگشتم با کلی حرف...

اینجا میشه مامن حرفای من...

بازم همون جای اول...

نقطه سر خط.

خدایا هوامو داشته باش...

میخوام از دلتنگیام بگم...

نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393| ساعت 13:25| توسط مریم|

سلام اومدم بعد از قرنی بگم که این فعلا آپ آخره البته تو این وبم!

پاییزتون قشنگ و رویایی....

___________________________________

تکیه ام بر درخت کنار پیاده رو

من و بارون

دستانم را جمع میکنم تا از سردی تنهایی نجاتشان دهم

سرم را پایین می اندازم

تا باران دست نوازشش را روی موهایم بکش

من هستم و چک چک قطره هایی که از موهایم میچکد

من میمانم و اشک و باران....

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392| ساعت 9:50| توسط مریم|

سلام دوستای گلم اومدم بگم کامپویترم هنگ کرده نمیشه نظرارو باز کنم ایشالله هر وقت درست شد بهتون سر میزنم.
فعلا!

راستی منو فراموش نکنینا تونستم یه جوری میام!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391| ساعت 22:20| توسط مریم|

رویا... . . . . . . . . . . . . . .

 

I had e dream

تصوری داشتم ...

I dreamed I was walking along the beach with God.

خیال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم می زنم

Across the sky flashed scenes from my life.

در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم

For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand;

در هر قسمت 2 جای پا دیدم

One belonging to me, and the other to God.

یکی متعلق به من و دیگری به خدا

          When  the last scene of my life flashed before me.

وقتی آخرین تصویر زندگیم را دیدم

I looked back at the footprints in the sand.

به جای پا روی شن نگاه کردم

I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.

دیدم که چندین زمان در زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست

I also noticed that it happened at very lowest and saddest times in my life.

دریافتم که این در سخت ترین نقاط زندگیم اتفاق افتاده

This really bothered me so I questioned God about it.

برای رفع ابهامم از خدا سوال کردم.

"God, you said that once I decided to follow you. You'd walk with me all the way."

خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان بیاورم هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت

But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there is only one set of footprint.

دیدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست

I don't understand why when I needed you most you would leave me.

چرا در زمانی که بیشترین نیاز به تو داشتم تنهایم گذاشتی

God replied, "My precious, precious child"

خدا فرمود: فرزند عزیزم

I love you, and I would never leave you.

تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم

During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints

در مواقع سخت اگر یک جای پا می بینی

It was then that I carried you

در آن لحظات تو را بدوش کشیدم.

براستی که خدا چقد مهربونه و مانمیدونیم...خوشحال میشم اگه نظرتونو بگین..فعلا" .


[جمعه 14 بهمن 1390] [ 06:40 ب.ظ ] [ مهنا ]

یاد دوست عزیزم بخیر که یه روز اومدو فهمیدم چقدر دوستش دارم اما زود رفت دلم براش تنگ شده امیوارم هر چه زود تر بیاد.

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391| ساعت 16:41| توسط مریم|

این سماور جوش است

پس چرا میگفتی :

دیگر این خاموش است؟!

باز لبخند بزن

قوری قلبت را

زودتر بند بزن

توی آن مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای در آن دم بکشد

شعله اش را کم کن

دست هایت سینی،نقره ی نور

اشک هایم،استکان های بلور

کاشکی...استکان هایم را

توی سینی خودت می چیدی

کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده است

...بوی آن پیچیده ازدلت تاهمه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم چایی داغ بریز!!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391| ساعت 16:19| توسط مریم|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت